نوروز بمانید که ایّام شمایید!
آغاز شمایید و سرانجام شمایید!
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید!
آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردننده ی آرام شمایید!
خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!
نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید!
عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید!
هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،
هم صاعقه ی خشم ِ بهنگام شمایید!
امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست
در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید!
گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،
در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید
ایّام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید!
ازکودکی پیش خود و در ذهن و خیالم سوالات زیادی داشتم . بعضی از این سوال ها نتیجه تفکر ونظاره خودم در عالم بود . و بسیاری از سوال ها نتیجه مطالعات خودم و القا نوشته های دیگران بود .همیشه در جستجوی پاسخ سوال ها تلاش می کنم و بسیاری جواب های سوال هایم نتیجه مطالعات بعدی ام بود.
یکی از سوال هایی که ذهن مرا مشغول می داشت شعر مولوی جلال الدین بلخی بود.
آب کم جو تشنگی آور بدست تا بجوشد آب از بالا و پست
توضیح اینکه همیشه سوالاتی که خودم طرح می کردم خودم به پاسخ می رسیدم .
به نظر من معنی شعر فوق همین است که در جستجوی پاسخ سوال های دیگران نباش . عمیق بنگر و عمیق فکر کن پس از کشف سوال خویش حتما به جواب خواهی رسید.
پس مولانا می فرماید بیش از اینکه بخواهی به محفوظات خویش اضافه کنید . بدنبال کشف سوال های فطری خویش باشید که حتما جواب خویش را خودت طوری می یابی که برای دیگران هم جالب است.